|
تنها . هميشه بدون اينکه در دنيا دلي باشد که ثانيه اي چند بخاطر من بتپد دنيا را ترک مي کنم.... |
وقتي تو با مني وقتي... تو با مني...

بودن را حس مي کنم
و شکفتن در زندگي...
وقتي تو با مني
اندوه سايه اش را مي دزدد
و مي بارد ابر آشنايي
در کوچه هاي غربت...
وقتي تو با مني
باز مي خندم
و بودن را باور مي کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:39 توسط سام |
تابستان پر از سکوت و تنهـايي ام آنقدر آرام و بي صدا گذشت که گويي هرگز تابستـاني نبوده و روياهايي 
که قرار بود در آن روزهاي گرم به حقيقت بپيوندد بدست فراموشي سپرده شد...
انگار تمام آنچه بين ما بود سايه هاي متحرکي بودند که لحظه اي خود را به نمايش مي گذاشتند و بعد در
اعماق تاريکي محو مي شدند...
راستي چقدر از زمان رفته و من از خود بي خبرم...؟؟؟
چقدر روزهاي فراواني را با تکرار کلمات گذرانده ام و نمي دانم...؟؟؟؟
درست که فکر مي کنم مي بينم واقعا زندگي جز تکرار نيست... تکرار من... تکرار تو... تکرار شادي...غم...
فقط فراموشي است که من و تو را نسبت به اين تکرارها بي توجه کرده است...
فقط فراموشي است که واقعيت ها را سايه مي کند و همه رنگها را سياه و سفيد...
فراموشي است که حتي من و تو... خـاطراتمـان را... بي تفـاوت و بي رنگ مي کنـد عـادتي که حتـي اگر
نخواهيم هم زندگي مان را کم رنگتر از ديروز مي نمايد... حتي اگر تابستان باشد يا پاييز آشنايي...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:47 توسط سام

.............................
...................
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:44 توسط سام
باز در تنهایی خود...باز ماه آغاز من...
در آغازم...؟؟؟
همیشه که به این ماه می رسم آغاز و پایان را یک جا می دیدم...
آغاز روزهای سکوت و.... پایان روزهای تلخ جوانی ام...
باز در تنهايي خود... حياتي گمشده را جستجو مي کنم... آغازي دوباره... بي تو...
اما...
امروز احساس مي کنم هر چه پيشتر مي روم کمتر آنچه را مي خواهم مي يابم...
امروز... زندگي من همـانند خوابهـاي آشفتـه اي شده است که در نظـر عاشـقـان و گنـاهکاران و
محرومان جلوه می کند...
اما باز خود را...با وجود اینهمه رنج و تنهایی... زنده نگه داشته ام...
آه....
کاش آغـازهای زندگی ام پایان دریاهـای طوفانی بود...
کاش ساحل آرامشی می یافتـم که پاهای خسته ام را...

نمی دانم!
به پایانم...؟؟؟؟
نمی دانم!!
به دریایی گرفتارم...
کشتی ام...گرفتار تلاطم های آب
در اوج تنهایی...خود به خود در بند تقدیرم...
ساحلی نمی یابم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:27 توسط سام |

امروز؛
در این سایه سار اندوه
تنهاتر از همیشه
خالی تر از گذشته
حسرت زده و بی تاب
سرگردان و پریشان
منتظر نگاه غزل گونه ای...
نه...
دیگر جان نمی گیرد
این تن خسته و فرسوده ی من...
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:21 توسط سام
این روزها حس دلتنگی را بیشتر از همیشه احساس می کنم...هنوز حال و هوای تو در سرم است اما...
همیشه به این فکر می کنم که این جدائی ها.... این دلتنگیها.... ثمره ی بی نتیجه ماندن خواسته های عمیق مان بود نتیجه ی دل سپردن به مهربانیها و...
دیروز... در روزهـای تنهـایی خـویش به سـراغ تو آمده بودم تا ساعت وصلـمــان را به تمــاشــای نابودی تنهــایی هایی مان بنشینیم...
دیروز... دشت ها و صحراها...کوهها و دریاها را به امید رسیدن دستهایمان به هم پشت سر گذاشتم....
عالمی از عشق و امید داشتم....لحظه های زندگی ام رنگ و بوی دیگری داشت...
اما این روزها سر به سر حسرت دل... جز بی خبری چیزی نیست...
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:18 توسط سام |
بعد از آن آشنايي ها ، هرگز باورم نبود که اينگونه باز تنها و غمگين و خسته در اين دنياي بي انتها به دنبال اميدي تازه ره بسپارم... ياد تو هر لحظه در ذهنم باقي مانده است
شايد آن زمان که دل به دريا سپردم و با همه اعتقادي که به امواج کوتاه و بلند طوفان داشتم هيچ به سرگرداني و تشنگي نيانديشيده بودم...
ستاره هاي آسمان را راهنماي عشق مي ديدم و دستان مهربان تو را مقصد راه...
براي يافتن عشق يادم هست که چقدر طعم تنهايي و انتظار را چشيدم و رنج دلتنگي را به اميد رسيدن به تو تحمل نمودم...اما...
چه سود که زيباترين لحظات را فقط توانستم در رويا ببينم و بس...
و در رگهايم جاري
و روشنگر شبهاي تار من...
باشد که در مرز تنهايي
تو را باز در کنار خودم احساس کنم
با تو همسفر شوم و ...
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:11 توسط سام |